[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: English Page ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
آشنایی با پژوهشکده::
گروه های پژوهشی::
آموزش::
کلینیک ها و مراکز تخصصی::
خدمات تخصصی::
دانستنی های سرطان::
انتشارات::
با بهبودیافتگان::
خیرین سرطان::
برقراری ارتباط::
اخبار پژوهشکده::
پرداخت الکترونیکی::
::
نوبت دهی اینترنتی کلینیک

AWT IMAGE

..
آدرس سازمانی (Affiliation)
آدرس سازمانی (Affiliation) پژوهشکده معتمد جهاددانشگاهی در مقالات و منابع علمی 
فارسی: مرکز تحقیقات سرطان پستان، پژوهشکده معتمد، جهاددانشگاهی، تهران، ایران
English: Breast Cancer Research Center, Motamed Cancer Institute, ACECR, Tehran, Iran
..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
webmail

 AWT IMAGE

..
اتوماسیون

AWT IMAGE

..
نماد اعتماد الکترونیکی
..
:: زنده ماندم چون از این بیماری نترسیدم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۶/۶ | 

زنده ماندم چون از این بیماری نترسیدم

 

در اوایل تیرماه 1379 که دچار تپش قلب شده بودم، ترجیح دادم که یک معاینه کامل پزشکی انجام دهم. اول نزد پزشک متخصص قلب و عروق رفتم که توصیه هایی ‏کرد و داروهایی تجویز نمود. ولی موضوع جدی نبود. پس از آن برای آزمایش خون و در مرحله بعد برای آزمایش‌های پزشکی زنانه رفتم. ‏

 

‏"برای خبر بد آماده شو!"‏

در این مرحله یک غده‌ای در پستان راست من با همان اولین معاینه بالینی دیده شد که در ماموگرام قبلی وجود نداشت. پس می‌توانست جدید باشد. ‏پزشک دستور سونوگرافی داد و پس از آن پزشک جراح مرا دید. برای مشاهده وضعیت پستان من حتی نیازی به معاینه با دست نبود. ایشان وقتی ‏که مرا از فاصله نسبتا دور دید که برای معاینه برهنه شده بودم، حتی بدون اینکه زیاد به نتایج آزمایشگاهی نگاه کند، گفت که "لباس بپوش، و برای ‏خبر بد آماده شو!" ‏

شکل افتادگی پستان من برای پزشک جراح مشخص می‌کرد که من مبتلا به سرطان هستم. پزشک جراح به من گفت که تاریخ عمل را تعیین کنیم. ‏من خواهش کردم که پس فردا باشد. ولی هر چه تلاش کردم ایشان متقاعد نشد و گفت: "نمیشه! فردا ساعت 7 صبح!"‏

 


 

عمل جراحی

فردا مرا به اتاق عمل بردند. ولی پیش از جراحی، دکتر‎ ‎از من اجازه گرفت که جراحی کامل انجام دهد. روش معمول این است که ابتدا نمونه ‏برداری انجام گرفته و نمونه به آزمایشگاه فرستاده می‌شود، و درصورت تشخیص آزمایشگاه مبنی بر اینکه بافت سلول سرطانی است، جراحی ‏کامل انجام می‌گیرد. دکتر به من گفت که دو هفته طول می‌کشد تا نتیجه آزمایشگاه بدست ما برسد. و اضافه کرد که به نظرمن صددرصد سرطان ‏است و معتقدم که نباید صبر کرد و اگر اجازه دهی، ‌با بیهوشی طولانی ابتدا یک نمونه برداشته و زیر میکروسکوپ نگاه می‌کنم و اگر زیر ‏میکروسکوپ شکل سلولی را سرطانی دیدم، جراحی کامل را انجام داده و همه بافت سرطانی را برمی دارم. در ضمن بافت را برای آزمایشگاه هم می‌فرستم تا پاتولوژی انجام شده و سطح رشد غده و عمق (‏‎(grade & stage آن مشخص شود.‏

مرا بیهوش کردند و مدت زیادی بیهوش بودم. موقعی که به هوش آمدم، دکتر بالای سرم بود و متوجه شدم که بخش بزرگی از قسمت راست بدنم ‏جراحی شده و روشن شد که سرطان به مرحله متاستاز رسیده و تعداد زیادی از غده های لنفاوی زیر بغل سمت راستم آلوده به سرطان بوده و جراح ‏مجبور شده که آنها را هم بردارد،‌ ضمن اینکه تمام پستان راست مرا برداشته بود. ایشان توضیح داد که البته از باب احتیاط مقداری از بافتهای ‏معمولی در مجاورت سلولهای سرطانی را هم برداشته است.‏

 


 

 تاثیر برخورد دیگران

من در بخش خوابیده بودم و بعضی از کسانی که به عیادت من می‌آمدند خیلی تضعیف روحیه می‌کردند و بعضی ها برعکس،‌ به من روحیه می‌‏دادند. عکس العمل ها توی چهره ها می‌آمد. برخی به من مثل کسی نگاه می‌کردند که چیزی از عمرم باقی نمانده، یا مرا منع می‌کردند از اینکه ‏زندگی طبیعی ام را ادامه دهم. و یا بطور کلی یک توصیه‌هایی می‌کردند که انگار از من قطع امید شده بود. ‏

یک زن جوان – شوهر داشته باشد یا نداشته باشد – به خاطر گریز از چنین عکس العمل هایی گاهی مجبور می‌شود که بیماری خودش را مخفی ‏کند. مخفی کردن بیماری سرطان پستان به خاطر نقص زنانگی و از بین رفتن جاذبه‌های زنانگی و جنسی است. چون بخشی از زیبایی زنانه را ‏که باید ستایش شود، زن از دست داده است. در نتیجه تعداد بالایی از زنان، بویژه زنان جوان، ترجیح می‌دهند که مخفی کنند. و گاهی روان پریش می‌شوند.‏

در مورد من این صدق نمی‌کرد چون 56 ساله بودم و این دغدغه را نداشتم. ولی آنچه گاه مرا اذیت می‌کرد، نگاه و نوع حرف زدن کسانی بود که ‏انگار با کسی حرف می‌زدند که به پایان زندگی نزدیک شده و حرفهایشان همان محتوا را داشت.‏

در حالیکه بعضی دیگر به عکس حرف می‌زدند و می‌گفتند از این به بعد انرژی بیشتری برای کار کردن خواهی داشت یا کارهایی را که اذیتت می‌کند کنار می‌گذاری و به کارهایی ادامه می‌دهی که از آنها لذت می‌بری، و با کسانی معاشرت می‌کنی که از معاشرت با آنها لذت می‌بری و ‏کسانی را که دوست نداری نمی‌بینی.‏

برخوردها متفاوت است، اما برخورد اطرافیان خیلی مهم است. در هرحال کارهایی که در بافت سنتی تر جامعه می‌کنند، موثر است. مثلا حرم رفتن، شفا خواستن، در آن بخش از جامعه نوعی انرژی گرفتن است که به بیمار کمک می‌کند.‏

ولی قشر پایین جامعه از سوی دیگر آن معضل را هم دارند که در اغلب شهرستانها شیمی درمانی نیست و بدون پول هتل به تهران می‌آیند و در ‏خانه دیگران در مقابل احساس ترحمی که نسبت به آنها می‌شود، روحیه از دست می‌دهند. ‏

تظاهر برخی مردان به اینکه مثلا برای من فرقی ندارد که حالا تو یک عضو زنانه را از دست داده ای، تاثیر منفی بر بیمار دارد. تظاهر تاثیر منفی ‏دارد چون زن جراحی شده بسیار حساس و باهوش می‌شود. همه حرکات اطرافیان را می‌پاید و تظاهر را از صداقت بسرعت تشخیص می‌دهد. از ‏این رو، مردی که تظاهر به بی تفاوتی در مورد موضوع می‌کند، بشدت از نظر زن می‌افتد. زن به او همچون یک ریاکار نگاه می‌کند.‏

در هر صورت، نقش مردانی که با زنان مبتلا به سرطان پستان ارتباط عاطفی به هرشکلی دارند به نظر من مهمترین نقش است.‏

عکس العمل دیگران نسبت به بیماری سرطان و بطور خاص نسبت به سرطان پستان گاهی اهمیتش بیشتر از خود بیماری است و اگر سنجیده نباشد، ‏به تضعیف روحیه بیمار منجر می‌شود.‏

 


 

 برخورد پزشکان

یک چیز جالب در این مورد برخورد پزشک معالج من بود. پزشکی که مرا عمل کرده بود وقتی آمد بخیه ها را باز کند، من با خنده از او پرسیدم که ‏فکر می‌کند چقدر زندگی کنم، آیا وقت دارم دختر نوجوانم را به جایی برسانم. پزشک در پاسخ با لحن جدی گفت "من، 8 سال پیش، همسرم را عمل ‏کردم و هنوز روزی یک دفعه باهام دعوا می‌کنه و پدرم رو درمیاره! حالا با خودته که ببینی میتونی مثل او باشی یا نه." و اضافه کرد که ‏‏"ممکنه یک ساعت دیگه از سکته قلبی بمیری. لزوما با این بیماری نمی‌میری."‏

این گفته خیلی اثر مثبت گذاشت چون یک نمونه واضح عینی بود. ‏

البته پزشک دیگری هم بود که برای مشاوره نزد وی رفتم. او به من گفت که "شما با وجود وسعت این بیماری نمی‌تونی خیلی زنده بمونی ‏و بهتره این را در نظر داشته باشی. شاید دکترهای معالجت این رو بهت نگن. به نظر من شانس زیادی نداری!" و توضیح داد که "قبل از کشف ‏شیمی درمانی برای درمان سرطان، اگر بیماری مثل شما بود فقط یک ماه زنده می‌موند و حالا با شیمی درمانی یه مقدار بیشتر زنده می‌مونه."‏

آن دکتر می‌توانست خیلی مرا از نظر روحی ضعیف کند، اما من به پزشک معالجم عقیده داشتم و آنها مثبت بودند و به همین دلیل این پزشک مشاور ‏خیلی تاثیر نگذاشت.‏

پزشکان دیگر ضمن روحیه دادن به من گفتند که حداکثر سه سال زندگی می‌کنی. البته سه سال برای من که می‌خواستم دختر کوچکم را به یک ‏جایی برسانم خیلی زیاد بود. از این نظر هم بسیار خوشحال شدم و راستی جان گرفتم و شروع کردم برنامه ریزی برای یک مقطع زمانی سه ساله.‏


 

تنهایی مطلق

اگر برخورد شخصی مرا با مساله بخواهید بدانید، خیلی راحت بود. چون ناگهان در عرض ده دقیقه فهمیدم سرطان پستان دارم و زود رفتم زیر ‏عمل. خانواده ام در اطرافم نبودند. دختر بزرگم کانادا بود و شوهر و دختر کوچکم به سوئد رفته بودند که مقدمات اقامت دخترم را در آنجا فراهم ‏کنند. دخترم پانزده ساله بود. خواستم دخترم که عملا مادرش از دست می‌‏داد، از زندگی مناسبی بهره مند شود.

خوب، واقعه بسیار سخت بود، شوک پشت شوک برمن وارد شده بود. تنهایی مطلق در خانه من را آزار می‌داد. و سرطان یک واقعه خیلی جدید ‏بود که اصلا انتظارش را نداشتم.



 

بدترین خاطره من از این بیماری

چیزی که مرا خیلی اذیت کرد این بود که دکتر به من گفت که کسی که شیمی درمانی می‌شود، در برخی موارد موی سرش نمی‌ریزد. به همین ‏دلیل من که قصد داشتم موهایم را پیش از شیمی درمانی بتراشم از این کار خودداری کردم. اگر می‌دانستم که موهایم می‌ریزد، ترجیح می‌دادم که ‏این کار را بکنم. ‏

دو هفته پس از شیمی درمانی، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بالش زیر سرم سیاه و پر از مو شده و دست که به سرم می‌کشیدم،‌ دسته ‏دسته موهایم از سرم توی دستم می‌آمد. این بدترین خاطره من از این بیماری است! دچار بیزاری روانی غیرقابل توصیفی شدم. ‏

نه احتمال مرگ به من آزار روانی داد،‌ و نه خیلی دیگر از حرف هایی که می‌زدند. ولی این دسته های مو که از سرم جدا می‌شد و بالشی که پر از ‏مو بود، پذیرفتنش دشوار بود و مرا اذیت کرد. این شوک خیلی شدیدی بر من وارد کرد. بلافاصله رفتم آرایشگاه و موهایم را تراشیدم و راحت شدم. ‏آن حالت روانی منتفی شد و کلاه خریدم و یاد گرفتم که بدون مو زندگی کنم. اما خاطره اش هنوز گاهی آزارم می‌دهد.

 ‏


 

 در مقابل آینه

قضیه بعدی این بود که باندهایی که مثل کش به بخش بالای بدن من بسته شده بود باید باز می‌شد. بخیه ها را باز کرده و دوباره پانسمان کردند. ‏بالاخره روزی رسید که باید پانسمان بطور کلی باز می‌شد. تا چند روز سعی کردم که این قسمت بدن را که حذف شده بود در آینه نگاه نکنم. ‏

ولی یک روز تصمیم گرفتم که با موضوع برخورد از روبرو کنم. آن روزی بود که درست در برابر آینه قرار گرفتم و خودم را نگاه کردم. این ‏بار، درست برعکس آن روزی که موهایم ریخته بود، به هیچوجه ناراحت نشدم. چون اراده خودم بود که در آینه نگاه کنم و موضوع را پذیرفتم.‏

در ایران هنوز مثل کشورهای غربی اینطور نیست که پس از اینکه پستان مبتلا به سرطان را برمی دارند، کارهای بعدی را برای ترمیم و ‏جایگزینی اسفنج و ... انجام دهند. بلکه جراحی ترمیمی عمل دیگری است با هزینه های زیاد، که بیمه در ایران هزینه آن را تامین نمی‌کند. در ‏نتیجه،‌ هر بیماری قادر نیست که حتی اگر بخواهد، تن به اینگونه ترمیم بدهد چونکه خیلی گران تمام می‌شود. ‏

من هم انگیزه‌ای نداشتم. شاید سن و سال خیلی مهم است. من 57 ساله بودم و مخارج عمل جراحی ترمیمی هم خیلی زیاد بود که امکان انجامش را ‏نداشتم.

 ‏


 

 مساله انسانی

خیلی فکر کردم که چرا نسبت به این نوع سرطان اینقدر در غرب توجه نشان داده می‌شود. پیاده روی و یا دویدن دسته ‏جمعی برای جلب توجه عمومی به شکل های مختلف در امریکا و کانادا، گاه از شهری به شهر دیگر،‌ انجام می‌شود. برای سرطان پستان پول جمع ‏آوری می‌کنند و برای خرج های مختلف مربوط به این بیماری استفاده می‌کنند، از برنامه های تحقیقاتی گرفته تا کمک به بیماران بی بضاعت ‏بدون بیمه.‏

در اینجا بود که متوجه شدم که سرطان پستان غیر از اینکه بیماری‌ای است که ممکن است منجر به مرگ شود،‌ یک موضوع خیلی خیلی جدی و ‏عمیق انسانی است. و این همه توجهی که در غرب از طرف همه محافل به این مساله معطوف می‌شود ناشی از این است که این دو ‏ویژگی را پیدا کرده است. از یک طرف ضایعه‌ای جسمی و جدی است. از طرف دیگر، برتمام سیستم خانوادگی، عاطفی و زنانگی صدمه وارد می‌کند. ‏صدمه‌ای که جبران آن آسان نیست.‏

 


 

 سلامت روانی

پزشکان غربی به این نتیجه رسیده‌اند که درمان سرطان پستان به فرض اینکه کاملا بدن از بافت سرطانی پاک شود، و به فرض اینکه با شیمی ‏درمانی یا پرتو درمانی و ادامه‌ دارو درمانی تا سال ها کنترل شود و بیمار هم زنده بماند، اما در زندگی طبیعی بیمار یک اختلال بوجود می‌آید که ‏سلامت روانی اش را تضعیف می‌کند و یا از وی می‌گیرد.‏

علت آن هم این است که بخش زنانه‌ای از بدن حذف می‌شود. و چون این بخش کاملا با سکس مربوط است، با لباس پوشیدن مربوط است، با شیک ‏پوشی و زیبایی ظاهری مربوط می‌شود، و از همه مهمتر، با حس آن فرد ارتباط پیدا می‌کند بطوری که به نظر او می‌رسد دیگر نمی‌تواند یک ‏زن کامل و طبیعی باشد، این همه باعث می‌شود که سلامت روانی فرد صدمه بخورد. در یک چنین حالتی، قرص های مخدر و آرام بخش اعصاب ‏به درمان کمکی نمی‌کند. ‏

من متوجه شدم که در غرب بیمه ها با وجود همه وسواسی که در کاستن هزینه ها به خرج می‌دهند و تا جایی که می‌توانند از زیر بار هزینه ها ‏شانه خالی می‌کنند و هزینه جراحی زیبایی را نمی‌پردازند، ولی همه هزینه‌های مربوط به جراحی زیبایی و ترمیمی پستان زنی را که به علت ‏سرطان شکل بدنش تغییر می‌کند، به عنوان زیر مجموعه‌ای از هزینه ی درمان تامین می‌کنند.‏

خوب، اتفاقی که در اینجا افتاده این است که این جریان یک پروسه‌ای را طی کرده که به این جایی رسیده که بیمه ها - که همیشه سعی می‌کنند ‏صرفه جویی کنند - این هزینه را به عنوان درمان و ترمیم درمان می‌پذیرند.‏

مثلا، من که بیمه دارم،‌ با اینکه در ایران به سرطان مبتلا شده ام و هشت، نه سال از آن جریان گذشته است، اگر در امریکا زیر پوشش بیمه باشم و ‏به پزشکان مراجعه کنم و بگویم که می‌خواهم پستانم را ترمیم کنم،‌ آنها نمی‌توانند بهانه بیاورند و مثلا بگویند که موضوع مربوط به گذشته است و ‏وظیفه‌ای در قبال آن ندارند. بلکه موظف هستند که اینکار را بکنند چون که نیمی از درمان است.

بنابراین، چنین برخوردی نشان می‌دهد که سرطان پستان غیر از آنکه مثل دیگر بیماری های خطرناک، بیمار را در وضعیت مرگ و زندگی معلق می‌کند، خیلی از احساسات دیگر انسانی و زنانه را وارد بحث های پزشکی کرده است که کاملا تازگی دارد. همیشه فکر می‌کردم چطور شده که ‏پزشکی غرب به این درجه از آگاهی درباره آسیب های روانی زنان مبتلا به سرطان پستان رسیده است؟‏


 

«زنی با صدای متفاوت» در ایتالیا‏

در سال 2006  به شهر جنووا ‏Genova‏ در جنوب ایتالیا دعوت شدم. من در آنجا با یک خانم پزشک ایتالیایی آشنا شدم و از شرح حال وی متوجه شدم که این خانم یکی از پزشکان زن برجسته‌ای است که اصلا این بحث را در ایتالیا ‏او شروع کرده است و آنقدر کوشش کرده، سخنرانی کرده، کتاب نوشته، ‌و در اینباره حرف زده تا توانسته به دولت ایتالیا بقبولاند که با بریدن پستان ‏و بخش‌های بدخیم پستان و شیمی درمانی و پرتو درمانی و دارو درمانی، گروه‌های درمانی نمی‌توانند ادعا کنند که بیمار را درمان کرده اند! ممکن ‏است که مرگ بیمار را به تاخیر انداخته باشند،‌ یا اساسا موفق به درمان فیزیکی وی شده باشند، ولی یک بیمار روانی از زیر دست جراح بیرون آمده ‏که تمام احساساتش و علائق خیلی ساده اش برای زندگی پایمال شده و احساس می‌کند فاقد آن شخصیت قبلی اش است. یعنی سلامت روانی از دست ‏داده. چیزی بیش از ضایعات جسمانی! ‏

به علت فعالیت های وسیع این خانم، ‌و اینکه توانسته با پرونده های بیمارهای مختلف ثابت کند که حتی زنانی که زنده می‌مانند، نه خودشان می‌‏توانند احساس شادمانی کنند و نه می‌توانند به اطرافیانشان احساس شادمانی بدهند، مردم متوجه شدند که پس دولت باید هزینه ترمیم پستان و ‏بازسازی بدن بیمار را در این موارد بپذیرد.‏

این خانم پزشک ایتالیایی در تالیفاتی که داشت و مطرح می‌شد، در موقع دریافت مدال به خیلی از وقایع در زندگی زنها پس از ابتلا به سرطان ‏پستان بطور مستند اشاره کرد. در این موارد، طلاق بسیار اتفاق افتاده بود. زن متوجه نفرت زائدالوصف مردش شده بود ‏و گاه او را از دست داده بود. در خیلی موارد این مردها اصلا فرار کرده بودند. در مواردی هم که خواسته بودند یک حرکت انسانی از خود نشان ‏بدهند و رابطه را نگاه دارند، زن بقدری احساس خودکوچک بینی و حقارت کرده بود که رابطه را خودش بهم زده بود.‏

انبوهی از این موارد و اصرار خستگی ناپذیر این زن پزشک باعث شده بود که دولت ایتالیا ترمیم و بازسازی پس از عمل جراحی پستان را در ‏مجموعه ی هزینه های درمانی قرار دهد. به همین دلیل به این زن خیلی احترام می‌گذاشتند و در هنگام اهدای جایزه به تلاش های وی بسیار اهمیت می‌دادند. تلاش‌هایی که به غایت انسانی بود.‏


 

غرور زنانه

بنابراین در غرب، یکی از مسائل مهم روانی مرتبط با بیماری سرطان پستان را به این طریق حل کرده‌اند. از این رو، همدردی نسبت به بیماران ‏سرطان پستان در غرب خیلی بیشتر است تا با مبتلایان به سرطان هایی که خیلی هم خطرناک‌تر هستند.‏

بدون تردید باید گفت که این سرطان چون غرور زنانه را نسبت به شکل بدن و برجستگی های زنانه واقعا صدمه می‌زند، این است که تشکل های ‏زنان عموما وارد فعالیت شده‌اند تا روی روح و روان این زنان کار کنند. ‏

در خیلی موارد،‌ سوای ترمیم که جزئی از درمان بحساب آمده، مشاوره های درمانی به شوهر می ‌دهند و تلاش می‌شود که این ‏رابطه ها متلاشی نشود. ‏

این جنب و جوشی هم که ما می‌بینیم برای جمع آوری پول وجود دارد - و مردان هم در آن فعالیت دارند - به خاطر همین اهمیتی است که در غرب ‏به این مساله داده می‌شود. مثلا چندی پیش دیدم که دور و بر ساختمان های دولتی واشنگتن، نزدیک ساختمان کنگره، راهها را بسته و عده‌ای می‌‏دویدند و مردم کنار خیابان به آنها لیوانی چای و یا میوه می‌دادند و این عده از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌دویدند که برای سرطان پستان پول جمع ‏کنند. البته اینگونه برنامه ها برای کمک به درمان بیماری ایدز هم متداول شده است.‏


 

جای خالی پستان راست

آن روزی که در آینه به بدنم نگاه کردم، به نظرم بسیار زشت آمد. ولی من مرتب اینکار را می‌کردم که عادت کنم. یک پستان سمت راست نبود، ‏حتی اثری از پوست نوک پستان هم نبود. هیچ اثری از برجستگی پستان راستم باقی نمانده بود. فقط جای بخیه ها مانده بود که بصورت فرورفتگی ‏بود. و بدتر ازآن، چون پوست در عمل جراحی بطرف بازو کشیده شده بود، مقداری گوشت روی قفسه سینه رفته و روی برجستگی سرشانه در ‏قسمت پشت تلنبار شده بود که این باز روی شکل بدن اثر بدی می‌گذاشت و کاملا قسمت بالای بدن ازشکل افتاده بود.‏

رفتم دنبال اینکه پروتز بخرم و داخل لباس بگذارم. لباسهای مخصوصی هست که این پروتز در آن جاسازی می‌شود. استفاده از پروتز ابتدا ‏سخت است چون وزن دارد. اینکار فقط برای زیبایی نیست چون اگر استفاده نشود،‌ عدم تعادل وزن بدن و قرینه نبودن دو طرف به خاطر نبود یک ‏پستان، به ستون فقرات صدمه می‌زند. ‏

پروتز را خریدم و الان به آن عادت کرده ام. ولی اوایل خیلی برایم سخت بود.‏

 


 

 برخورد دخترم

نکته جالب برخورد دختر کوچکم، با بیماری من بود. او در آن زمان سوئد بود و هنگامی که جریان بیماری مرا فهمید، در سوئد نماند و با ‏اینکه کارش درست شده بود، به ایران برگشت. ‏

شبی که آزاده از فرودگاه آمد،‌ مرا بوسید و بی معطلی مرا کشید و برد توی اتاق. در را بست و قفل کرد. فکر می‌کردم چرا این کار را می‌کند. ‏گفت چیزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم ببینم. او در اتاق مرا لخت کرد، به جایی که آن عضو وجود نداشت دست کشید، و در آن لحظه یک چیزی ‏هم برای او تمام شد و هم برای من.‏

دیدم آزاده همان کاری را کرد که خود من کرده بودم. یعنی بلافاصله با موضوع برخورد عینی کرد و من که خیلی نگران بودم که او ناراحت می‌‏شود، چون عادت داشت سرش را روی سینه من بگذارد، دیدم که ناراحت نشد! و فهمیدم که بدون اینکه بداند، روش مرا انتخاب کرده است.

او بطور غریزی مقاومت خودش را بالا برد و پس از آن رفتارش طبیعی بود در حالیکه پیش از اینکه به ایران بیاید خیلی گریه می‌کرد. ‏

بنابراین آدم در رابطه با بچه هایش هم دچار دشواری‌های جدید می‌شود و هر چه بزرگتر باشند، این دشواری‌ها بیشتر می‌شود. بعدها آزاده در یک ‏مقاله به زبان انگلیسی نوشت که وقتی مادرم تعادل طبیعی بدنش را از دست داد، تعادل زندگی خانوادگی ما به کلی در هم ریخت و هرگز این تعادل ‏بازنگشت.‏



 

از این بیماری نترسیدم

می توانم بگویم که در مجموع من از این بیماری نترسیده ام و آنچه که باعث شد بیماری با وجود گستردگی و انرژی منفی مرا از پای در نیاورد، شاید این بوده باشد که از این بیماری نترسیدم و خیلی زود با تبعات و نتایج‌اش دوست شدم و ‏خودم را با آن تطبیق دادم و در جایی به کلی آن را فراموش کردم. این بیماری اسمش از خودش ترسناک‌تر است. ولی برای آنکه بیمار این را ‏بفهمد، به کمک نیازمند است. برنامه ریزی های دولتی و کمک های داوطلبانه‌ی مردمی، همچنین رفتار سنجیده‌ ی اطرافیان بیمار، بر مقاومت بیمار می‌افزاید.

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA code
::
دفعات مشاهده: 13366 بار   |   دفعات چاپ: 1651 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 38 بار   |   0 نظر
پژوهشکده معتمد جهاد دانشگاهی Motamed Cancer Institute
Persian site map - English site map - Created in 0.05 seconds with 49 queries by YEKTAWEB 3742